جدیدترین ها در سایت جدیده
%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%da%a9%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b4%d9%88%da%a9%d8%b1
  • اخبار
  • استخدام جدید
  • دینی و مذهبی
  • دنیای تکنولوژی و فناوری
  • اخبار اقتصادی
  • دنیای خودرو
  • homina416876645654

    گنجینه شعرهای پر از احساس و فوق العاده زیبا

    مجموعه : مطالب گوناگون

    غزل زیبا,شعر زیبا,متون زیبا,تکست های عاشقانه

    شعر زیبا جدید

    شقایق گفت با خنده نه تب دارم نه بیمارم

    اگر سرخم چونان آتش حدیث دیگری دارم

    گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

    نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

    یکی از روز هایی که زمین تب دار و سوزان بود

    و صحرا در عطش میسوخت تمام غنچه ها تشنه

    و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی میسوخت

    ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

    و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

    ز آنچه زیر لب میگفت شنیدم سخت شیدا بود

    نمیدانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود

    اما طبیبان گفته بودندش

    اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم

    بگیرند ریشه اش را بسوزانند

    شود مرهم برای دلبرش آنگه شفا یابد

    چنانکه با خودش میگفت بسی کوه و بیابان را

    بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

    و یک دم هم نیاسوده

    که افتاد چشم او ناگه به روی من

    بدون لحظه ای تردید شتابان بود به سوی من

    به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و

    به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم

    و او هر لحظه سر را رو به بالاها

    گرفت و شکر میکرد و پس از چندی

    هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت

    و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

    به لب هایی که تاول داشت آخر گفت چه باید کرد؟

    در این صحرا که آبی نیست

    به جانم هیچ تابی نیست

    اگر گل ریشه اش سوزد که وای من

    برای دلبرم هرگز دوایی نیست

    و از این گل که جایی نیست

    خودش هم تشنه بود اما

    نمی فهمید حالش را چنان میرفت

    و من در دست او بودم

    و من حالا تمام هست او بودم

    دلم می سوخت اما راه پایان کو؟

    نه حتی آب نسیمی در بیابان کو؟

    و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

    که ناگه روی زانو های خود خم شد

    دگر از صبر او کم شد ، دلش لبریز ماتم شد

    کمی اندیشه کرد آنگاه

    مرا در گوشه ای در آن بیابان کاشت

    نشست و سینه را با سنگ خارایی ز هم بشکافت

    اما آه صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو میکرد

    زمین و آسمان را پشت و رو میکرد

    و هر چیزی که هرجا بود با غم روبرو میکرد

    نمیدانم چه میگویم به جای آب خونش را

    به من میداد و بر لب های او فریاد

    بمان ای گل که تو تاج سرم هستی

    دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل

    و من ماندم نشان عشق و شیدایی

    و با این رنگ و زیبایی

    و نام من شقایق شد

    گل همیشه عاشق شد.

    ……………………………………………………………………………………………………….

    خانه دوست کجاست؟

    در فلق بود که پرسید سوار

    آسمان مکثی کرد

    رهگذر شاخه نوری که به لب داشت

    به تاریکی شبها بخشید و به انگشت

    نشان داد سپیداری و گفت

    نرسیده به درخت

    کوچه باغی است که از خواب خدا

    سبزتر است

    و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

    میروی تا ته آن کوچه

    که از پشت بلوغ سر به در می آرد

    پس به سمت گل تنهایی می پیچی

    دو قدم مانده به گل

    پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

    و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

    کودکی می بینی

    رفته از کاج بلندی بالا

    جوجه بر می دارد از لانه نور

    و از او می پرسی

    خانه دوست کجاست؟

    سهراب سپهری

    ……………………………………………………………………………………………………….

    گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا
    فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا
    مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب
    فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا
    کله جا ماندش این جا و نیامد دیگرش از پی
    نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا
    نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن
    چو هم شاهی و هم درویش گاه آنجاو گاه اینجا
    هوای ماه خرگاهی مکن ای کلبه درویش
    نگنجد موکب کیوان شکوه پادشاه اینجا
    توئی آن نوسفر سالک که هر شب شاهد توفیق
    چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا
    بیا کز دادخواهی آن دل نازک نرنجانم
    کدورت را فرامش کرده با آئینه آه اینجا
    سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ
    که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا

    ……………………………………………………………………………………………………….

    بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز

    بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

    آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال

    پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم

    خورشید از آن دور از آن قله پر برف

    آغوش کند باز همه مهر همه ناز

    سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من

    از لانه برون آمده دارد سر پرواز

    پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست

    پرواز به آنجا که سرود است و سرور است

    آنجا که سراپای تو در روشنی صبح

    رویای شرابی است که در جام بلور است

    آنجا که سحر گونه گلگون تو در خواب

    از بوسه خورشید چون برگ گل ناز است

    آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد

    چشمم به تماشا و تمنای تو باز است

    من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است

    راه دل خود را نتوانم که نپویم

    هر صبح در آیینه جادویی خورشید

    چون می نگرم او همه من ،من همه اویم

    او روشنی و گرمی بازار وجود است

    درسینه من نیز دلی گرم تر از اوست

    او یک سر آسوده به بالین ننهادست

    من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست

    ما هر دو در این صبح طربناک بهاری

    از خلوت و خاموشی شب پا به فراریم

    ما هر دو در آغوش پر از مهر طبیعت

    با دیده جان محو تماشای بهاریم

    ما آتش افتاده به نیزار ملالیم

    ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم

    بگذار که سرمست و غزل خوان من و خورشید

    بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم

    ……………………………………………………………………………………………………….

     بی‌قرارم

    می‌خواهم بروم

    می‌خواهم بمانم

    دارم در ترانه‌ئی مبهم زاده می‌شوم

    به نسیما بگو کتابهای کودکان را

    کنار گلدان و سوالات هفت‌سالگی چیده‌ام

    گونه‌هایم گُر گرفته است

    تشنه نیستم

    می‌خواهم تنها بمانم

    در اتاق را آهسته ببند

    شب پیش خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم

    انگار که تعبیر تمام رفتن‌ها

    بازگشتِ به زادرودِ شقایق است

    حالا بوی مینار مادرم می‌آید

    بوی حنا، هفت‌سالگی، سوال، سفر، ستاره …

    می‌خواهم به بوی ریواس و رازیانه بیندیشم

    به بوی نان، به لحن الکن فتیله و فانوس

    به رنگِ پونه و پسین کوه

    می‌خواهم به باران، به بوی خاک

    به اَشکال کنار جاده بیندیشم

    به سنگ‌چینِ دوداندودِ اجاقِ تُرنج

    ترانه، لَچَک، کودری، چلواری سپید،

    بخار نفس‌های استکان

    طعم غلیظ قند، رنگ عقیق چای

    نی، نافله، نای،

    و دق‌البابِ باد بر چارچوب روسواترینِ رویاها!

    نگفتمت وقتی که خاموشم

    تو در مزن؟

    می‌خواهم به رواج رویا و عدالتِ آدمی بیندیشم

    می‌خواهم ساده باشم،

    می‌خواهم در کوچه‌های کهنسالِ آواز و بُغض بلوغ

    به گیسوی بید و بوی بابونه بیندیشم

    به صلوه ظهر و سایه‌های خسیس

    به خوابِ یخ، پرده‌ی توری، طعم آب و حرمتِ علف.

    چرا زبانِ خاموشِ مرا

    کسی در لهجه‌های این هم جنوب در نمی‌یابد؟

    نه، دیگر از آن پرنده‌ی خیس

    از آن پرنده‌ی خسته … خبری نیست

    روی دیوارِ آن سوی پنجره

    کسی با شتاب چیزی می‌نویسد و می‌رود.

    امروز هم کسی اگر صدایم کرد

    بگو خانه نیست

    بگو رفته است شمال

    می‌خواهم به جنوب بیندیشم

    می‌خواهم به آن پرنده‌ی خیس، به آن پرنده‌ی خسته …

    به خودم بیندیشم …!

    گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه‌های بی‌وقفه‌ام پنهان کنم

    همین خوب است …

    همین خوب است!

    سید علی صالحی

    ……………………………………………………………………………………………………….

    زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست

    گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

    جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش

    کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

    گم گشته دیار محبت کجا رود

    نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

    عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد

    ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست

    در کار عشق او که جهانی اش مدعی است

    این شکر چون کنیم که مارا رقیب نیست

    گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام

    کاین سوز دل به ناله هر عندلیب نیست

    “امیر هوشنگ ابتهاج”

    %d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%d8%a7%d8%af
  • تازه ترین ها
  • پربیننده های هفته
  • پربیننده های ماه