جدیدترین ها در سایت جدیده
%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%da%a9%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b4%d9%88%da%a9%d8%b1
  • اخبار
  • استخدام جدید
  • دینی و مذهبی
  • دنیای تکنولوژی و فناوری
  • اخبار اقتصادی
  • دنیای خودرو
  • homina416876645654

    گنجینه بهترین اشعار دلنشین و پر معنی

    مجموعه : مطالب گوناگون

    اشعار زیبا,اشعار معاصر,متون زیبا,مطالب دلنشین,اشعار پر معنی,اشعار فریدون مشیری

    اشعار زیبا

    حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست

    آه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیست

    این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

    که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست

    آنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگر

    انتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست

    به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

    آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

    این چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوست

    گر بگویم که تو در خون ِ منی ، بهتان نیست

    رنج ِ دیرینه ی انسان به مداوا نرسید

    علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

    صبر بر داغ ِ دل ِ سوخته باید چون شمع

    لایق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نیست

    تب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دریا طلبد

    هر تــُنـُـک حوصله را طاقت ِ این توفان نیست

    سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

    ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

    هوشنگ ابتهاج

    …………………………………………………………………………………..

    گفته بودی که:«چرا محو تماشای منی؟

    آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی!»

    مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

    ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی !

    فریدون مشیری

    …………………………………………………………………………………..

    شیـما متـقی

    شب در آن حجم عمیقش آمد

    زهر تنهایی در کام شبان ریخته اند

    ریشه قهر تو در خاک نگاه

    می خاموشی در جام زمان ریخته اند

    اشکهایی چه غریب در هجومی لبریز

    آب تعمیدی برعشق نهان ریخته اند

    عمر طولانی بی حرفیها در دل هر دیدار

    طعم بی برگی به تن نارونان ریخته اند

    من کجایم تو کجا؟هق هق فاصله ها

    حرفی از پایان را به لب قاصدکان ریخته اند.

    …………………………………………………………………………………..

    کاش می دیدم چیست

    آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

    آه وقتی که تو لبخند نگاهت را

    می تابانی

    بال مژگان بلندت را

    می خوابانی

    آه وقتی که تو چشمانت

    آن جام لبالب از جان دارو را

    سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی

    موج موسیقی عشق

    از دلم می گذرد

    روح گلرنگ شراب

    در تنم می گردد

    دست ویران گر شوق

    پر پرم می کند، ای غنچه رنگین پر پر….

    من، در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد

    برگ خشکیده ایمان را

    در پنجه باد ،

    رقص شیطانی خواهش را،

    در آتش سبز !

    نور پنهانی بخشش را، در چشمه مهر !

    اهتزاز ابدیت را می بینم !!

    بیش از این، سوی نگاهت، نتوانم نگریست !

    اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست !

    کاش می گفتی چیست؟

    آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

    فریدون مشیری

    …………………………………………………………………………………..

    مهـدی فـرجـی

    شـوق پـرکـشیـدن است در سرم قـبول کـن
    دلشکـسته‌ام اگـر نـمی‌پـرم قــبول کـن

    ایـن کـه دور دور بـاشم از تـو و نبـینـمت
    جـا نـمی‌شود بـه حجـم بـاورم، قـبـول کـن

    گـاه، پـر زدن در آسمان شعـرهـات را
    از من، از مـنی کـه یـک کبـوتـرم قبـول کـن

    در اتـاق رازهـای تـو سرک نـمی‌کـشم
    بیــش از آ‌نـچه خـواستی نـمی‌پـرم،‌ قـبول کن

    قـدر یـک قـفس که خلوتـت به هم نـمی‌خورد
    گــاه نامه می‌بـرم می‌آورم،‌ قــبـول کــن

    گفته‌ای که عشق ما جداست،‌ شعرمان جدا
    بـی‌تـو من نه عاشقم، نه شاعـرم،‌ قبول کن

    آب …
    وقـتی آب ایـن قدر گـذشته از سـرم
    مـن نمی‌تـوانـم از تـو بـگذرم،‌ قـبول کن

    …………………………………………………………………………………..

    رهروان کوی جانان سرخوش‌اند

    عاشقان در وصل و هجران سرخوش‌اند

    جان عاشق، سر به فرمان می رود

    سر به فرمان سوی جانان می رود

    راه کوی می فروشان بسته نیست

    در به روی باده‌نوشان بسته نیست

    باده ما ساغر ما عشق ماست

    مستی ما در سر ما عشق ماست

    دل ز جام عشق  او شد می پرست

    مست مست از عشق او شد مست مست

    ما به سوی روشنایی می‌رویم

    سوی آن عشق خدایی می‌رویم

    دوستان! ما آشنای این رهیم

    می‌رویم از این جداییی وارهیم

    نور عشق پاک او در جان ما

    مرهم این جان سرگردان ما

    فریدون مشیری

    …………………………………………………………………………………..

    فــاضـل نــظـری

    بــا هـر بـهانه و هـوسی عـاشقــت شــــده ست

    فرقـی نمی کند چه کسی عـاشقت شده است

    چــیــزی ز مــاه بــودن تـــــــــــو کــم نــمی شـود

    گـیـرم که بـرکه ای نــفسی عاشـقت شده ست

    ای سـیــب ســـرخ غـلــت زنـان در مــسـیــر رود

    یـک شهر تـا بـه من برسی عاشقت شده ست

    پــــــــر می کــــشی و وای بــه حــال پــرنـده ای

    کز پشت میله ی قفسی عاشـقت شـده سـت

    آیـینــــــه ای و آه کـــه هـــــــــــــــرگــز بــرای تــو

    فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

    …………………………………………………………………………………..

    من …

    روز خویش را …

    با آفتاب ِ روی تو …

    کز مشرق ِ خیال دمیده است ،

    آغاز می کنم !!

    من …

    با تو می نویسم و می خوانم ؛

    من …

    با تو راه می روم و حرف می زنم ؛

    وز شوق ِ این محال

    که دستم به دست توست ،

    من

    جای راه رفتن …

    پرواز می کنم !!

    .

    .

    .

    آن لحظه ها که مات …

    در انزوای خویش

    یا در میان جمع ،

    خاموش می نشینم ؛

    موسیقی نگاه ِ تو را گوش می کنم !

    .

    .

    .

    .

    گاهی میان مردم . . .

    در ازدحام شهر …

    غیر از تو هرچه هست …

    فراموش می کنم … !!!

    فریدون مشیری

    …………………………………………………………………………………..

    حـمید مـصدق

    مـن بـه خـود می گـویـم:

    چـه کـسی بـاور کـرد

    جـنگــل ِ جـان مــرا

    آتـش ِ عـشق ِ تـو خـاکـستر کــرد؟

    …………………………………………………………………………………..

    چگونه ماهی خود را به آب می سپرد !

    به دست موج خیالت سپرده ام جان را .

    فضای یاد تو، در ذهن من، چو دریائی است؛

    بر آن شکفته هزاران هزار نیلوفر .

    درین بهشت برین، چون نسیم می گذرم،

    چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟

    فریدون مشیری

    …………………………………………………………………………………..

    به سنگ ساحل مغرب شکست زورق مهر،

    پرندگان هراسان، به پرس و جورفتند.

    هزار نیزه زرین به قلب آب شکست.

    فضای دریا یکسره به خون و شعله نشست.

    به ماهیان خبر غرق آفتاب رسید.

    نفس زنان به تماشای حال او رفتند !

    ز ره درآمد باد،

    به هم بر آمد موج،

    درون دریا آشفت ناگهان، گفتی

    هزاران اسب سپید از هزار سوی افق،

    رها شدند و چو باد از هزار سو رفتند !

    ***

    نه تخته پاره زرین، که جان شیرین بود؛

    در آن هیاهوی هول آفرین رها بر آب !

    هزار روح پریشان به هر تلاطم موج،

    بر آمدند و به گرداب فرو رفتند !

    ***

    لهیب سرخ به جنگل گرفت و جاری شد.

    نواگران چمن از نوا فرو ماندند.

    شب آفرینان بر شهر سایه افکندند.

    سحر پرستان، فریاد در گلو، رفتند !

    فریدون مشیری

    …………………………………………………………………………………..

    عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم

    اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم

    الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم

    گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم

    بنشین که با من هر نظر،با چشم دل ،با چشم سر

    هر لحظه خود را مست تر ، از روی زیبایت کنم

    بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت

    وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم

    فریدون مشیری

    %d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%d8%a7%d8%af
  • تازه ترین ها
  • پربیننده های هفته
  • پربیننده های ماه
  • X