جدیدترین ها در سایت جدیده
%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%da%a9%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b4%d9%88%da%a9%d8%b1
  • اخبار
  • استخدام جدید
  • دینی و مذهبی
  • دنیای تکنولوژی و فناوری
  • اخبار اقتصادی
  • دنیای خودرو
  • homina416876645654

    گلچین اشعار سعدی | شعرهای ناب سعدی

    مجموعه : دنیای شعر

    اشعار سعدی, شعر سعدی

    اشعار سعدی, شعر سعدی

    شب فراق نخواهم دواج دیبا را

    که شب دراز بود خوابگاه تنها را

    ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند

    که احتمال نماندست ناشکیبا را

    گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی

    روا بود که ملامت کنی زلیخا را

    چنین جوان که تویی برقعی فروآویز

    و گر نه دل برود پیر پای برجا را

    تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو

    ببرد قیمت سرو بلندبالا را

    دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم

    که بی تو عیش میسر نمی‌شود ما را

    دو چشم باز نهاده نشسته‌ام همه شب

    چو فرقدین و نگه می‌کنم ثریا را

    شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز

    نظر به روی تو کوری چشم اعدا را

    من از تو پیش که نالم که در شریعت عشق

    معاف دوست بدارند قتل عمدا را

    تو همچنان دل شهری به غمزه‌ای ببری

    که بندگان بنی سعد خوان یغما را

    در این روش که تویی بر هزار چون سعدی

    جفا و جور توانی ولی مکن یارا

    گلچین اشعار سعدی | شعرهای ناب سعدی

    ندانی چه بودش فرو مانده سخت؟

    بود تازه بی بیخ هرگز درخت؟

    چو بینی یتیمی سر افگنده پیش

    مده بوسه بر روی فرزند خویش

    یتیم ار بگرید که نازش خرد؟

    وگر خشم گیرد که بارش برد؟

    الا تا نگرید که عرش عظیم

    بلرزد همی چون بگرید یتیم

    به رحمت بکن آبش از دیده پاک

    به شفقت بیفشانش از چهره خاک

    اگر سایه خود برفت از سرش

    تو در سایه خویشتن پرورش

    من آنگه سر تاجوَر داشتم

    که سر بر کنار پدر داشتم

    اگر بر وجودم نشستی مگس

    پریشان شدی خاطر چند کس

    کنون دشمنان گر برندم اسیر

    نباشد کس از دوستانم نصیر

    مرا باشد از درد طفلان خبر

    که در طفلی از سر برفتم پدر

    یکی خار پای یتیمی بکند

    به خواب اندرش دید صدر خجند

    همی گفت و در روضه‌ها می‌چمید

    کزان خار بر من چه گلها دمید

    مشو تا توانی ز رحمت بری

    که رحمت برندت چو رحمت بری

    چو انعام کردی مشو خود پرست

    که من سرورم دیگران زیر دست

    اگر تیغ دورانش انداخته‌ست

    نه شمشیر دوران هنوز آخته‌ست؟

    چو بینی دعا گوی دولت هزار

    خداوند را شکر نعمت گزار

    که چشم از تو دارند مردم بسی

    نه تو چشم داری به دست کسی

    کرم خوانده‌ام سیرت سروران

    غلط گفتم، اخلاق پیغمبران

    گلچین اشعار سعدی | شعرهای ناب سعدی

    خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

    طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

    خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد

    سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

    گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف

    من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

    به خدا و به سراپای تو کز دوستیت

    خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

    دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی

    به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

    گلچین اشعار سعدی | شعرهای ناب سعدی

    چنین گفت پیری پسندیده دوش

    خوش آید سخنهای پیران به گوش

    که در هند رفتم به کنجی فراز

    چه دیدم؟ پلیدی ، سیاهی دراز

    تو گفتی که عفریت بلقیس بود

    به زشتی نمودار ابلیس بود

    در آغوش وی دختری چون قمر

    فرو برده دندان به لبهاش در

    چنان تنگش آورده اندر کنار

    که پنداری اللیل یغشی النهار

    مرا امر معروف دامن گرفت

    فضول آتشی گشت و در من گرفت

    طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ

    که ای ناخدا ترس بی نام و ننگ

    به تشنیع و دشمنام و آشوب و زجر

    سپید از سیه فرق کردم چوفجر

    شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ

    پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ

    ز لا حولم آن دیو هیکل بجست

    پری پیکر اندر من آویخت دست

    که ای زرق سجادهٔ زرق پوش

    سیه‌کار دنیاخر دین‌فروش

    مرا عمرها دل ز کف رفته بود

    بر این شخص و جان بر وی آشفته بود

    کنون پخته شد لقمه خام من

    که گرمش بدر کردی از کام من

    تظلم برآورد و فریاد خواند

    که شفقت برافتاد و رحمت نماند

    نماند از جوانان کسی دستگیر

    که بستاندم داد از این مرد پیر؟

    که شرمش نیاید ز پیری همی

    زدن دست در ستر نامحرمی

    همی کرد فریاد و دامن به چنگ

    مرا مانده سر در گریبان ز ننگ

    فرو گفت عقلم به گوش ضمیر

    که از جامه بیرون روم همچو سیر

    نه خصمی که با او برآیی به داو

    بگرداندت گرد گیتی به گاو

    برهنه دوان رفتم از پیش زن

    که در دست او جامه بهتر که من

    پس از مدتی کرد بر من گذار

    که می‌دانیم؟ گفتمش زینهار!

    که من توبه کردم به دست تو بر

    که گرد فضولی نگردم دگر

    کسی را نیاید چنین کار پیش

    که عاقل نشیند پس کار خویش

    از آن شنعت این پند برداشتم

    دگر دیده نادیده انگاشتم

    زبان در کش ار عقل داری و هوش

    چو سعدی سخن گوی ورنه خموش

    گلچین اشعار سعدی | شعرهای ناب سعدی

    رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما

    فرمای خدمتی که برآید ز دست ما

    برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک

    هر جا که هست بی تو نباشد نشست ما

    با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی

    ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ما

    جرمی نکرده‌ام که عقوبت کند ولیک

    مردم به شرع می‌نکشد ترک مست ما

    شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد

    باشد که توبه‌ای بکند بت پرست ما

    سعدی نگفتمت که به سرو بلند او

    مشکل توان رسید به بالای پست ما

    گلچین اشعار سعدی | شعرهای ناب سعدی

    گر آن مراد شبی در کنار ما باشد

    زهی سعادت و دولت که یار ما باشد

    اگر هزار غمست از جهانیان بر دل

    همین بسست که او غمگسار ما باشد

    به کنج غاری عزلت گزینم از همه خلق

    گر آن لطیف جهان یار غار ما باشد

    از آن طرف نپذیرد کمال او نقصان

    وزین جهت شرف روزگار ما باشد

    جفای پرده درانم تفاوتی نکند

    اگر عنایت او پرده دار ما باشد

    مراد خاطر ما مشکلست و مشکل نیست

    اگر مراد خداوندگار ما باشد

    به اختیار قضای زمان بباید ساخت

    که دایم آن نبود کاختیار ما باشد

    و گر به دست نگارین دوست کشته شویم

    میان عالمیان افتخار ما باشد

    به هیچ کار نیایم گرم تو نپسندی

    و گر قبول کنی کار کار ما باشد

    نگارخانه چینی که وصف می‌گویند

    نه ممکنست که مثل نگار ما باشد

    چنین غزال که وصفش همی‌رود سعدی

    گمان مبر که به تنها شکار ما باشد

    گلچین اشعار سعدی | شعرهای ناب سعدی

    هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر

    که من از دست تو فردا بروم جای دگر

     بامدادان که برون می‌نهم از منزل پای

     حسن عهدم نگذارد که نهم پای دگر

     هر کسی را سر چیزی و تمنای کسیست

     ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر

     هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید

     گویم این نیز نهم بر سر غم‌های دگر

     بازگویم نه که دوران حیات این همه نیست

     سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر

    گلچین اشعار سعدی | شعرهای ناب سعدی

    هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی

    الا بر آن که دارد با دلبری وصالی

    دانی کدام دولت در وصف می‌نیاید

    چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی

    خرم تنی که محبوب از در فرازش آید

    چون رزق نیکبختان بی محنت سؤالی

    همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینه

    با هم گرفته انسی وز دیگران ملالی

    دانی کدام جاهل بر حال ما بخندد

    کو را نبوده باشد در عمر خویش حالی

    بعد از حبیب بر من نگذشت جز خیالش

    وز پیکر ضعیفم نگذاشت جز خیالی

    سال وصال با او یک روز بود گویی

    و اکنون در انتظارش روزی به قدر سالی

    ایام را به ماهی یک شب هلال باشد

    وان ماه دلستان را هر ابرویی هلالی

    صوفی نظر نبازد جز با چنین حریفی

    سعدی غزل نگوید جز بر چنین غزالی

    گلچین اشعار سعدی | شعرهای ناب سعدی

    یکی گفت با صوفیی در صفا

    ندانی فلانت چه گفت از قفا؟

    بگفتا خموش، ای برادر، بخفت

    ندانسته بهتر که دشمن چه گفت

    کسانی که پیغام دشمن برند

    ز دشمن همانا که دشمن ترند

    کسی قول دشمن نیارد به دوست

    جز آن کس که در دشمنی یار اوست

    نیارست دشمن جفا گفتنم

    چنان کز شنیدن بلرزد تنم

    تو دشمن‌تری کاوری بر دهان

    که دشمن چنین گفت اندر نهان

    سخن چین کند تازه جنگ قدیم

    به خشم آورد نیکمرد سلیم

    ازان همنشین تا توانی گریز

    که مر فتنهٔ خفته را گفت خیز

    سیه چال و مرد اندر او بسته پای

    به از فتنه از جای بردن به جای

    میان دو تن جنگ چون آتش است

    سخن‌چین بدبخت هیزم کش است

    گلچین اشعار سعدی | شعرهای ناب سعدی

    یکی زهرهٔ خرج کردن نداشت

    زرش بود و یارای خوردن نداشت

    نه خوردی، که خاطر بر آسایدش

    نه دادی، که فردا بکار آیدش

    شب و روز در بند زر بود و سیم

    زر و سیم در بند مرد لئیم

    بدانست روزی پسر در کمین

    که ممسک کجا کرد زر در زمین

    ز خاکش بر آورد و بر باد داد

    شنیدم که سنگی در آن جا نهاد

    جوانمرد را زر بقائی نکرد

    به یک دستش آمد، به دیگر بخورد

    کز این کم زنی بود ناپا کرو

    کلاهش به بازار و میزر گرو

    نهاده پدر چنگ در نای خویش

    پسر چنگی و نایی آورده پیش

    پدر زار و گریان همه شب نخفت

    پسر بامدادان بخندید و گفت

    زر از بهر خوردن بود ای پدر

    ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر

    زر از سنگ خارا برون آورند

    که با دوستان و عزیزان خورند

    زر اندر کف مرد دنیا پرست

    هنوز ای برادر به سنگ اندرست

    چو در زندگانی بدی با عیال

    گرت مرگ خواهند، از ایشان منال

    پس از بردن و گرد کردن چو مور

    بخور پیش از آن کت خورد کرم گور

    گلچین اشعار سعدی | شعرهای ناب سعدی

    ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
    وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

    من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
    گویی که نیشی دور از او بر استخوانم می رود

    گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
    پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود

    محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
    کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود

    او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
    دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود

    برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
    چون مجمری پر آتشم کز سر دخانم می رود

    با این همه بیداد او وان عهد بی بنیاد او
    در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود

    گفتم بگریم تا ابد چون خر فرو ماند به گل
    وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می رود

    باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
    کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود

    صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
    گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می رود

    در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

    سعدی فغان از دست ما لایق نبودی بی وفا
    طاقت نمی دارم جفا کار از فغانم می رود

    گلچین اشعار سعدی | شعرهای ناب سعدی

    چنینــــست گـــردیـــدن روزگــار       

    سبــک سیــر و بـد عهد و ناپایدار

    مَنِــه بـر جهان دل که بیگانه ایست  

    چو مطرب که هر روز در خانه ایست

    نــه لایـــق بـــود عیش بــا دلبـــری  

    کــه هــر بــامدادش بود شوهری

    نکـویی کن امسال چون دِه تراست  

    کــه ســال دگر، دیگری دهخداست

    گلچین اشعار سعدی | شعرهای ناب سعدی

    نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی

    که به دوستان یک دل سر دست برفشانی

    دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد

    که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی

    نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو

    که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی

    غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم

    تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی

    دل عارفان ببردند و قرار پارسایان

    همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

    نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم

    همه بر سر زبانند و تو در میان جانی

    اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد

    و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی

    تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری

    عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی

    نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم

    که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی

    مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم

    تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی

    مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم

    خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی

    دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد

    نه به وصل میرسانی نه به قتل میرهانی

    گلچین اشعار سعدی | شعرهای ناب سعدی

    تا دست‌ها کمر نکنی بر میان دوست

    بوسی به کام دل ندهی بر دهان دوست

    هیهات کام من که برآرد در این طلب

    این بس که نام من برود بر زبان دوست

    با خویشتن همی‌برم این شوق تا به خاک

    وز خاک سر برآرم و پرسم نشان دوست

    فریاد مردمان همه از دست دشمنست

    فریاد سعدی از دل نامهربان دوست

    گلچین اشعار سعدی | شعرهای ناب سعدی

    دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را
    تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را
    کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
    بر زمستان صبر باید طالب نوروز را
    سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست
    در میان این و آن فرصت شمار امروز را

    گلچین اشعار سعدی | شعرهای ناب سعدی

    آن نه زلفست و بناگوش که روزست و شب‌ست

    وان نه بالای صنوبر که درخت رطب‌ست

    نه دهانیست که در وهم سخندان آید

    مگر اندر سخن آیی و بداند که لب‌ست

    گلچین اشعار سعدی | شعرهای ناب سعدی

    %d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%d8%a7%d8%af
  • تازه ترین ها
  • پربیننده های هفته
  • پربیننده های ماه
  • X