جدیدترین ها در سایت جدیده
  • اخبار
  • استخدام جدید
  • دینی و مذهبی
  • دنیای تکنولوژی و فناوری
  • اخبار اقتصادی
  • دنیای خودرو
  • مجموعه شعرهای عمیق و دل نشین – جدیده

    مجموعه : مطالب گوناگون

    اشعار ناب مولانا,اشعار سعدی,اشعار عبید زاکانی,اشعار وحشی بافقی,اشعار سعدی

    اشعار ناب مولانا

    ز سوز عشق من جانت بسوزد
    همه پیدا و پنهانت بسوزد

    ز آه سرد و سوز دل حذر کن
    که اینت بفسرد وانت بسوزد

    مبر نیرنگ و دستان پیش آن کو
    به صد نیرنگ و دستانت بسوزد

    به دست خویشتن شمعی میفروز
    که هر ساعت شبستانت بسوزد

    چه داری آتشی در زیر دامان
    کز آن آتش گریبانت بسوزد

    دل اندر وصل من بستی و ترسم
    که ناگه تاب هجرانت بسوزد

    ندارد سودت آن گاهی که گوئی
    عبید آن نامسلمانت بسوزد

    عبید زاکانی

    ……………………………………………………………………………………..

    مار ز یاری چو کفت بوسه داد

    داد دمش خرمن عمرت به باد

    تیغ من از خون تو چون رنگ بست

    داد تو را چشمه حیوان به دست

    تا تو بدانی که ز دشمن ضرر

    به که رسد دوستی از اهل شر

    حیرتم از گردن پر زور توست

    کاو به چنین بار بماند درست

    گوهر آدم اگر از درهم است

    خر که زرش بار کنی آدم است

    زان فکنی جامه ی اطلس به دوش

    تا شود آن بر خریت پرده پوش

    گشت چو از باد قوی گوسفند

    پنجه قصاب از او پوست کند

    ناخلفی پا چو نهد در میان

    پرتو عزت برد از دودمان

    پرتو جمعی ز سر یک تن است

    مجلسی از مشعله ای روشن است

    وحشی بافقی

    ……………………………………………………………………………………..

    ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما

    ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغ‌ها

    ای بادهای خوش نفس عشاق را فریادرس

    ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا

    ای فتنه روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوش

    پیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفی

    ای جویبار راستی از جوی یار ماستی

    بر سینه‌ها سیناستی بر جان‌هایی جان فزا

    ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله اشکال تو خوش

    ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را

    مولوی

    ……………………………………………………………………………………..

    هر یک از موجود، با طوری وجود

    بهر او موجود شد، انسان نمود

    بود امر ممکنی از ممکنات

    در ازل ممتاز از غیرش به ذات

    بود اما بودنی علمی و بس

    حد علم ارچه نشد مفهوم کس

    مأخذ کل، قدرت بی‌منتهی است

    بی‌کم و بی‌کیف و أین و متی است

    داشت از حق، بهر حق را هم ظهور

    خواهی ار تمثیل وی، چون ظل و نور

    ظل، قدرت بود، کل، قبل الوجود

    هم ز حق، از بهر حق معلوم بود

    چون معانیشان ز یکدیگر جداست

    گر تو ماهیاتشان خوانی، رواست

    زانکه ماهیت ز ماهو مشتق است

    زان به هر یک صدق، تشبیه حق است

    آنچه می‌گویم، همه تقریب دان

    نیست جز تقریب در وسع بیان

    این بیانات و شروح، ای حق شناس

    جمله تمثیل و مجاز است و قیاس

    وه! چه نیکو گفت دانای حکیم

    از پی تمثیل قدوس و قدیم:

    ای برون از فکر و قال و قیل من

    خاک بر فرق من و تمثیل من

     از شیخ بهایی

    ……………………………………………………………………………………..

    من آن شمعم که اشکم آتشین بی

    که هر سوته دلی حالش همین بی

    همه شب گریم و نالم همه روز

    بیته شامم چنان روزم چنین بی

    زدست عشق هر شو حالم این بی

    سریرم خشت و بالینم زمین بی

    خوشم این بی که موته دوست دیرم

    هر آن ته دوست داره حالش این بی

    دو چشمانت پیالهٔ پر ز می بی

    خراج ابروانت ملک ری بی

    همی وعده کری امروز و فردا

    نمیدانم که فردای تو کی بی

    بابا طاهر همدانی

    ……………………………………………………………………………………..

    ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد

    طشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد

    می‌گشت گرد حوض او چون تشنگان در جست و جو

    چون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد

    ای مرد دانشمند تو دو گوش از این بربند تو

    مشنو تو این افسون که او ز افسون ما افسانه شد

    زین حلقه نجهد گوش‌ها کو عقل برد از هوش‌ها

    تا سر نهد بر آسیا چون دانه در پیمانه شد

    بازی مبین بازی مبین این جا تو جانبازی گزین

    سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد

    غره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمد

    کاستون عالم بود او نالانتر از حنانه شد

    من که ز جان ببریده‌ام چون گل قبا بدریده‌ام

    زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد

    این قطره‌های هوش‌ها مغلوب بحر هوش شد

    ذرات این جان ریزه‌ها مستهلک جانانه شد

    خامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنم

    شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد

    مولانا محمد جلال الدین

    ……………………………………………………………………………………..

    تمثال خیالیم چه زشتی چه نکویی

    ای آینه بر ما نتوان بست دورویی

    ناموس حیا بر تو بنازد که پس از مرگ

    با خاک اگر حشر زند جوش نرویی

    هوشی که چها دوخته‌ای از نفسی چند

    چاک دو جهان را به همین رشته رفویی

    ترتیب دماغت به هوس راست نیاید

    خود را مگر ای غنچه‌ کنی جمع‌ و ببویی

    از صورت ظاهر نکشی تهمت غایب

    باور مکن این حرف‌ که ‌گویند تو اویی

    زبن خرقه برون تاز و در غلغله واکن

    چون نی به نیستان همه تن بند گلویی

    حسن تو مبرا ز عیوبست ولیکن

    تا چشم به خود دوخته‌ای آبله رویی

    گر یک مژه جوشی به زبان نم اشکی

    سیراب‌تر از سبزهٔ طرف لب جویی

    تا آب تو نم دارد وگردیست ز خاکت

    در معبد عرفان نه تیمم نه وضویی

    ای شمع خیال آینه از رنگ بپرداز

    رنگی‌که نداری عرقی‌کن‌که بشویی

    بیدل دهلوی

    ……………………………………………………………………………………..

    دزدکی از مارگیری مار برد

    ز ابلهی آن را غنیمت می‌شمرد

    وا رهید آن مارگیر از زخم مار

    مار کشت آن دزد او را زار زار

    مارگیرش دید پس بشناختش

    گفت از جان مار من پرداختش

    در دعا می‌خواستی جانم ازو

    کش بیابم مار بستانم ازو

    شکر حق را کان دعا مردود شد

    من زیان پنداشتم آن سود شد

    بس دعاها کان زیانست و هلاک

    وز کرم می‌نشنود یزدان پاک

    مولوی

    منبع : temenna.blogfa.com

    دانلود اپرا – opera

  • تازه ترین ها
  • پربیننده های هفته
  • پربیننده های ماه
  • X