جدیدترین ها در سایت جدیده
%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%da%a9%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b4%d9%88%da%a9%d8%b1
  • اخبار
  • استخدام جدید
  • دینی و مذهبی
  • دنیای تکنولوژی و فناوری
  • اخبار اقتصادی
  • دنیای خودرو
  • homina416876645654

    شعر و ادب – شعرهایی از شاعران معاصر کشورمان ایران

    مجموعه : مطالب گوناگون

    اشعار زیبا,اشعار معاصر,شعرهای شاعران معاصر,رسول یونان,شعر سهراب سپهری,شعر رهی معیری,اشعار سیمین بهبهانی,اشعار رسول یونان

    اشعار رسول یونان

    ای پرنده زیبا
    زخم بالت را که می‌بستم
    عاشقت شدم
    نباید این‌قدر بی‌رحمانه دور می‌شدی
    بی پر و بالم من
    آسمان به آسمان
    چگونه دنبالت بگردم ؟
    ای پرنده زیبا
    اسیر زیبایی‌ات شده‌ام
    مرا به قفس انداخته ای

    رسول یونان

    …………………………………………………………………………..

    ندای آغاز

     کفش‌هایم کو؟
    چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
    آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
    مادرم در خواب است
    ومنوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر
    شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‌ها
    می‌گذرد
    و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد
    بوی هجرت می‌آید
    بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست
    صبح خواهد شد
    و به این کاسه آب
    آسمان هجرت خواهد کرد
    باید امشب بروم
    من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
    حرفی از جنس زمان نشنیدم
    کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
    هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
    من به اندازه یک ابر دلم می‌گیرد
    وقتی از پنجره می‌بینم حوری
    � دختر بالغ همسایه � پای کمیاب ترین نارون روی زمین
    فقه می‌خواند
    چیزهایی هم هست، لحظه‌هایی پر اوج
    (مثلاً شاعره‌ای را دیدم
    آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
    آسمان تخم گذاشت
    و شبی در شب‌ها
    مردی از من پرسید
    تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
    باید امشب بروم
    باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من
    جا دارد، بردارم،
    و به سمتی بروم
    که درختان حماسی پیداست،
    رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می‌خواند
    یک نفر باز صدا شد: سهراب!
    کفش‌هایم کو؟

    سهراب سپهری

    …………………………………………………………………………..

    سایه آرمیده

    لاله داغدیده را مانم
    کشت آفت رسیده را مانم
    دست تقدیر از تو دورم کرد
    گل از شاخ چیده را مانم
    نتوان بر گرفتنم از خک
    اشک از رخ چکیده را مانم
    پیش خوبانم اعتباری نیست
    جنس ارزان خریده را مانم
    برق آفت در انتظار من است
    سبزه نو دمیده را مانم
    تو غزال رمیده را مانی
    من کمان خمیده را مانم
    بمن افتادگی صفا بخشید
    سایه آرمیده را مانم
    در نهادم سیاهکاری نیست
    پرتو افشان سپیده را مانم
    گفتمش ای پری کرامانی ؟
    گفت : بخت رمیده را مانم
    دلم از داغ او گداخت رهی
    لاله داغدیده را مانم

    رهی معیری

    …………………………………………………………………………..

    فریاد

    ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی
    پیوسته شادزی که دلی شاد می کنی
    گفتی: “برو!” ولیک نگفتی کجا رود
    این مرغ پر شکسته که آزاد می کنی
    پنهان مساز راز غم خویش در سکوت
    باری، در آن نگاه، چو فریاد می کنی
    ای سیل اشک من! ز چه بنیاد می کنی؟
    ای درد عشق او! از چه بیداد می کنی؟
    نازک تر از خیال منی، ای نگاه! لیک
    با سینه کار دشنه ی پولاد می کنی
    نقشت ز لوح خاطر سیمین نمی رود
    ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی

    سیمین بهبهانی

    …………………………………………………………………………..

    جاده های بی پایان را دوست دارم
    دوست دارم باغ های بزرگ را
    رودخانه های خروشان را
    من تمام فیلمهایی که در آنها
    زندانیان موفق به فرار می شوند
    دوست دارم
    دلتنگ رهایی ام
    دلتنگ نوشیدن خورشید
    بوسیدن خاک
    لمس آب
    در من یک محکوم به حبس ابد
    پیر و خمیده
    با ذره بینی در دست
    نقشه های فرار را مرور می کند

    رسول یونان

    …………………………………………………………………………..

    اگر مرا دوست نداشته باشی

    دراز می‌کشم و می‌میرم

    مرگ نه سفری بی‌بازگشت است

    و نه ناگهان محو شدن

    مرگ دوست نداشتن توست

    درست آن موقع که باید دوست بداری

    رسول یونان

    …………………………………………………………………………..

    پر کن پیاله را

     پر کن پیاله را

    کاین جام آتشین

    دیری ست ره به حال خرابم نمی برد !

    این جام ها � که در پی هم می شود تهی �

    دریای آتش است که ریزم به کام خویش ،

    گرداب می رباید و ، آبم نمی برد !

    من ، با سمند سرکش و جادویی شراب ،

    تا بی کران عالم پندار رفته ام

    تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم

    تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

    تا کوچه باغ خاطره های گریزپا ،

    تا شهر یادها …

    دیگر شراب هم

    جز تا کنار بستر ، خوابم نمی برد !

    هان ای عقاب عشق !

    از اوج قله های مه آلود دوردست

    پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

    آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد !

    آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد !

    در راه زندگی ،

    با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی ،

    با اینکه ناله می کشم از دل که : آب … آب !

    دیگر فریب هم به سرابم نمی برد !

    پر کن پیاله را …

    فریدون مشیری

    …………………………………………………………………………..

    تلفنی در جمجمه‌ام زنگ می‌زند
    سال‌هاست

    تلفنی در جمجمه‌ام زنگ می‌زند

    و من

    نمی‌توانم گوشی را بردارم

    سال‌هاست شب و روز ندارم

    اما بدبخت‌تر از من هم هست

    او

    همان کسی‌ست که به من زنگ می‌زند !

    رسول یونان

    …………………………………………………………………………..

    اگر مرا دوست نمی‌داری
    دوست نداشته باش
    من هرطور شده
    خودم را ازین تنگنا نجات می‌دهم

    اما دوست داشتن را فراموش نکن
    عاشق دیگری باش
    این ترانه نباید به پایان برسد
    سکوت آدم‌ها را می‌کشد

    این چشمه نباید بند بیاید
    میخک‌هایی که در قلب‌ها شکوفا شده‌اند
    از تشنگی می‌خشکند
    اگر دوست‌داشتن را فراموش نکنی
    تمام زیبایی‌ها را به یاد خواهی آورد

    رسول یونان

    …………………………………………………………………………..

    می‌دانستم دیگر به آنجا بر‌نمی گردم
    در آخرین عکس‌ها لبخند زدم
    دشت را
    به دست چشمه سپردم و
    دریا را
    به دست ابرها
    و او را
    به دست ماه و درخت توت
    تا همیشه زیبا و شیرین بماند
    بعد رویاهایم را
    برداشتم و آمدم
    همین طور
    روباه کوچکم را
    همین روباه را
    که دمش از شعرم بیرون زده است

    رسول یونان

    %d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%d8%a7%d8%af
  • تازه ترین ها
  • پربیننده های هفته
  • پربیننده های ماه
  • X