جدیدترین ها در سایت جدیده
%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%da%a9%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b4%d9%88%da%a9%d8%b1
  • اخبار
  • استخدام جدید
  • دینی و مذهبی
  • دنیای تکنولوژی و فناوری
  • اخبار اقتصادی
  • دنیای خودرو
  • برترین اشعار از بهترین شعرای تاریخ ایران

    مجموعه : مطالب گوناگون

    اشعار ناب,شعرهای زیبا,اشعار ناب مولانا,اشعار شمس تبریزی,اشعار مولانا

    اشعار شاعران قدیم

    ای روی تو رویم را چون روی قمر کرده

    اجزای مرا چشمت اصحاب نظر کرده

    باد تو درختم را در رقص درآورده

    یاد تو دهانم را پرشهد و شکر کرده

    دانی که درخت من در رقص چرا آید

    ای شاخ و درختم را پربرگ و ثمر کرده

    از برگ نمی‌نازد وز میوه نمی‌یازد

    ای صبر درختم را تو زیر و زبر کرده

    مولوی

    ……………………………………………………………..

    در غیب پر این سو مپر ای طایر چالاک من

    هم سوی پنهان خانه رو ای فکرت و ادراک من

    عالم چه دارد جز دهل از عیدگاه عقل کل

    گردون چه دارد جز که که از خرمن افلاک من

    من زخم کردم بر دلت مرهم منه بر زخم من

    من چاک کردم خرقه‌ات بخیه مزن بر چاک من

    در من از این خوشتر نگر کآب حیاتم سر به سر

    چندین گمان بد مبر ای خایف از اهلاک من

    دریا نباشد قطره‌ای با ساحل دریای جان

    شادی نیرزد حبه‌ای در همت غمناک من

    خرگوش و کبک و آهوان باشد شکار خسروان

    شیران نر بین سرنگون بربسته بر فتراک من

    دل‌های شیران خون شده صحرا ز خون گلگون شده

    مجنون کنان مجنون شده از شاهد لولاک من

    گر کاهلی باری بیا درکش یکی جام خدا

    کوه احد جنبان شود برپرد از محراک من

    جامی که تفش می زند بر آسمان بی‌سند

    دانی چه جوشش‌ها بود از جرعه‌اش بر خاک من

    آن باده بر مغزت زند چشم و دلت روشن کند

    وانگه ببینی گوهری در جسم چون خاشاک من

    عالم چو مرغی خفته‌ای بر بیضه پرچوژه‌ای

    زان بیضه یابد پرورش بال و پر املاک من

    روزی که مرغ از یک لگد از روی بیضه برجهد

    هفت آسمان فانی شود در نو بیضه پاک من

    خری که او را نیست بن می گوید ای خاک کهن

    دامن گشا گوهرستان کی دیده‌ای امساک من

    در وهم ناید ذات من اندیشه‌ها شد مات من

    جز احولی از احولی کی دم زند ز اشراک من

    خامش که اندر خامشی غرقه تری در بی‌هشی

    گر چه دهان خوش می شود زین حرف چون مسواک منهذا رشاد الکافرین هذا جزاء الصابرین

    هذا معاد الغابرین نعم الرجا نعم المعین

    صد آفتاب از تو خجل او خوشه چین تو مشتعل

    نعره زنان در سینه دل استدرکوا عین الیقین

    از آسمان در هر غذا از علویان آید ندا

    کای روح پاک مقتدا یا رحمه للعالمین

    حبس حقایق را دری باغ شقایق را تری

    هم از دقایق مخبری پیش از ظهور یوم دین

    ای دل ز دیده دام کن دیده نداری وام کن

    ای جان نفیر عام کن تا برجهی زین آب و طین

    ای جان تو باری لمتری شیر جهاد اکبری

    باید که صف‌ها بردری و آیی بر آن قلعه حصین

    هان ای حبیب و ای محب بشنو صلا و فاستجب

    گر گشت جانان محتجب جان می رود نیکوش بین

    گفته‌ست جان ذوفنون چون غرقه شد در بحر خون

    یا لیت قومی یعلمون که با کیانم همنشین

    سیلم سوی دریا روم روحم سوی بالا روم

    لعلم به گوهرها روم یا تاج باشم یا نگین

    هر کس که یابد این رشد زان قند بی‌حد او چشد

    مانند موسی برکشد از خاره او ماء معین

    چون مست گشتم برجهم بر رخش دل زین برنهم

    زیرا که مشتاق شهم آن ماه از مه‌ها مهین

    گفتن رها کن ای پدر گفتن حجاب است از نظر

    گر می خوری زان می بخور ور می گزینی زان گزین

    الصمت اولی بالرصد فی النطق تهییج العدد

    جاء المدد جاء المدد استنصروا یا مسلمین

    مستفعلن مستفعلن یا سیدا یا اقربا

    فی نشونا او مشینا من قربه العرق الوتین

    مولوی

    ……………………………………………………………..

    دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد

    ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد

    خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو

    که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی‌گیرد

    بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین

    که فکری در درون ما از این بهتر نمی‌گیرد

    صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند

    عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی‌گیرد

    من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی

    که پیر می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرد

    از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش

    که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی‌گیرد

    سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز

    برو کاین وعظ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گیرد

    نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است

    دلش بس تنگ می‌بینم مگر ساغر نمی‌گیرد

    میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس

    زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد

    چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

    که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد

    سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است

    چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گیرد

    من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار

    اگر می‌گیرد این آتش زمانی ور نمی‌گیرد

    خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت

    دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

    بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم

    که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی‌گیرد

    حافظ

    ……………………………………………………………..

    بی همگان بسر شود بی تو به سر نمی شود

    داغ تو دارد این دلم بی تو بسر نمی شود

    دیده عقل مست تو چنبره چرخ پست تو

    گوش طرب بدست تو بی تو بسر نمی شود

    خمر و خمار من توئی باغ و بهار من توئی

    خواب و قرار من توئی بی تو بسر نمی شود

    جاه و جلال من تویی ملکت و مال من توئی

    آب زلال من توئی بی تو بسر نمی شود

    گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

    آن منی کجا روی بی تو بسر نمی شود

    دل بنهم تو بر کنی توبه کنم تو بشکنی

    این همه خود تو میکنی بیتو بسر نمی شود

    بی تو اگر بسر شدی زیر جهان زبر شدی

    باغ  ارم سقر شدی بی تو بسر نمی شود

    گر تو سری قدم شوم ور تو کفی قلم شوم

    ور بروی عدم شوم بی تو بسر نمی شود

    حاصل روزگار من , رهبر و یار و غار من

    بی تو بداست کار من بی تو بسر نمی شود

    خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای

    وز همه ام گسسته ای بی تو بسر نمی شود

    بی تو نه زندگی خوشم, بی تو  نه مردگی خوشم

    سر ز غم تو چون کشم بی تو بسر نمی شود

    جان زه تو جوش میکند دل زه تو نوش میکند

    عقل خروش  میکند بی تو بسر نمی شود

    گر نشوی تو یار من بی تو خراب کار من

    مونس و غمگسار من بی تو بسر نمی شود

    هرچه بگویم ای سندس نیست جدا ز نیک و بد

    هم تو بگو بلفظ خود بی تو بسر نمی شود

    شاه منی و دلبری شمس جهان اکبری

    از مه خور تو انوری بی تو بسر نمی شود

    شمس تبریزی

    ……………………………………………………………..

    ای باد بی‌آرام ما با گل بگو پیغام ما

    کای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا

    ای گل ز اصل شکری تو با شکر لایقتری

    شکر خوش و گل هم خوش و از هر دو شیرینتر وفا

    رخ بر رخ شکر بنه لذت بگیر و بو بده

    در دولت شکر بجه از تلخی جور فنا

    اکنون که گشتی گلشکر قوت دلی نور نظر

    از گل برآ بر دل گذر آن از کجا این از کجا

    با خار بودی همنشین چون عقل با جانی قرین

    بر آسمان رو از زمین منزل به منزل تا لقا

    در سر خلقان می‌روی در راه پنهان می‌روی

    بستان به بستان می‌روی آن جا که خیزد نقش‌ها

    ای گل تو مرغ نادری برعکس مرغان می‌پری

    کامد پیامت زان سری پرها بنه بی‌پر بیا

    ای گل تو این‌ها دیده‌ای زان بر جهان خندیده‌ای

    زان جامه‌ها بدریده‌ای ای کربز لعلین قبا

    گل‌های پار از آسمان نعره زنان در گلستان

    کای هر که خواهد نردبان تا جان سپارد در بلا

    هین از ترشح زین طبق بگذر تو بی‌ره چون عرق

    از شیشه گلابگر چون روح از آن جام سما

    ای مقبل و میمون شما با چهره گلگون شما

    بودیم ما همچون شما ما روح گشتیم الصلا

    از گلشکر مقصود ما لطف حقست و بود ما

    ای بود ما آهن صفت وی لطف حق آهن ربا

    آهن خرد آیینه گر بر وی نهد زخم شرر

    ما را نمی‌خواهد مگر خواهم شما را بی‌شما

    هان ای دل مشکین سخن پایان ندارد این سخن

    با کس نیارم گفت من آن‌ها که می‌گویی مرا

    ای شمس تبریزی بگو سر شهان شاه خو

    بی حرف و صوت و رنگ و بو بی‌شمس کی تابد ضیا

    مولانا

    ……………………………………………………………..

    بدین امید به سر شد دریغ عمر عزیز

    که آنچه در دلم است از درم فراز آید

    امید بسته بر آمد ولی چه فایده زانک

    امید نیست که عمر گذشته باز آید

    کوس رحلت بکوفت دست اجل

    ای دو چشمم وداع سر بکنید

    ای کف دست و ساعد و بازو

    همه تودیع یکدگر بکنید

    بر منِ اوفتاده دشمن کام

    آخر ای دوستان گذر بکنید

    روزگارم بشد بنادانی

    من نکردم شما حذر بکنید

    سعدی

    ……………………………………………………………..

    شعر ترکی – فارسی مولانا در باره شب یلدا

    اگر کی در فرینداش یوقسا یاوز

    اوزن یلداسنا بو در قلاوز

    چپانی برک دت قر تن اکشدر

    اشیت بندن قراقوزیم قراقوز

    اگر ططسن اگر رومین وگر ترک

    زبان بی‌زبانان را بیاموز

    سر چوب تری آن گاه گرید

    که یابد آن سوی دیگر تف و سوز

    چو اسماعیل قربان شو در این عشق

    که شب قربان شود پیوسته در روز

    خمش آن شیر شیران نور معنیست

    پنیری شد به حرف از حاجت یوز

    مولوی

    ……………………………………………………………..

    اینک تو کجا هستی ای یار من!

    آیا به مانند نسیم شب زنده داری می‌کنی؟

    آیا ناله و فریاد دریاها را می‌شنوی و آیا به ضعف و خواری من می‌نگری

    و از شکیبایی‌ام آگاهی؟؟

    کجا هستی ای زندگی من!

    اینک تاریکی مرا در آغوش گرفت و اندوه بر من غلبه یافت.

    در هوا لبخند بزن تا زنده شوم.

    کجا هستی ای عشق من ؟؟

    آه !!!

    چقدر عشق بزرگ است و من چقدر کوچک هستم

    جبران خلیل جبران

    ……………………………………………………………..

    اندر سر من نبود جز رای صلاح

    اندر شب و روز پاک جویای صلاح

    امسال چنانم که نیارم گفتن

    یک سال دگر وای مرا وای صلاح

    مولانا

    ……………………………………………………………..

    در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

    عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

    با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

    بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

    دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

    صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

    پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

    عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

    خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

    شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم

    باور مکن که طعنه طوفان روزگار

    جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

    سروی شدم به دولت آزادگی که سر

    با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

    دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

    لب میگزد چو غنچه خندان که خامشم

    هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

    ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم

    لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی

    تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

    ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار

    این کار تست من همه جور تو می کشم

    شهریار

    ……………………………………………………………..

     بی روی دوست ، دوش شب ما سحر نداشت

    سوز و گداز  شمع  و ، من و دل ، اثر نداشت

    مهر بلند ، چهره  ز خاور  نمی نمود

    ماه  از حصار  چرخ  ، سر باختر  نداشت

    آمد طبیب   بر   سر  بیمار  خویش ، لیک

    فرصت گذشته بود و ، مداوا ثمر نداشت

    دانی  که نوشداروی  سهراب  کی رسید؟

    آن   گه که  او  ز کالبدی  بیشتر نداشت

    دی بلبلی گلی ز قفس  دید و جان فشاند

    بار  دگر   امید  رهایی  مگر   نداشت

    بال و  پری   نزد  چو به  دام  اندر  اوفتاد

    این صید  تیره   روز  مگر  بال  و پر نداشت

    پروانه  جز  به شوق  در آتش  نمی گداخت

    می دید شعله در سر و ، پروانه ای سر نداشت

    بشنو   ز  من  ، که   ناخلف  افتاد  آن پسر

    کز جهل  و عجب  ، گوش  به پند  پدر نداشت

    خر من  نکرده  توده  کسی موسم  درو

    در مزرعی  که  وقت عمل برزگر نداشت

    من اشک  خویش  را  چو   گهر  پرورانده ام

    دریای دیده  تا  که  نگویی  گهر نداشت

    پروین اعتصامی

    %d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%d8%a7%d8%af
  • تازه ترین ها
  • پربیننده های هفته
  • پربیننده های ماه
  • X