جدیدترین ها در سایت جدیده
%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%da%a9%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b4%d9%88%da%a9%d8%b1
  • اخبار
  • استخدام جدید
  • دینی و مذهبی
  • دنیای تکنولوژی و فناوری
  • اخبار اقتصادی
  • دنیای خودرو
  • homina416876645654

    انواع مختلف شعر های شاعر معاصر کارو دردریان

    مجموعه : مطالب گوناگون

    شعر کارو,شعر نیمایی,شعرهای نو,اشعار کارو

    کارو دردریان

    تو ای مادر اگر شوخ چشمی‌ها نمی‌کردی
    تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی‌کردی

    کنون من هم به دنیا بی نشان بودم
    پدر آن شب جنایت کرده‌ای شاید نمی‌دانی

    به دنیایم هدایت کرده‌ای شاید نمی‌دانی
    از این بایت خیانت کرده‌ای شاید نمی‌دانی

    ……………………………………………………………

    شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
    در آن یک شب، خدایا! من عجایب کارها کردم
    جهان را روی هم کوبیدم، از نو ساختم گیتی
    ز خاک عالم کهنه، جهانی نو بنا کردم
    کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
    سخن واضحتر و بهتر بگویم، کودتا کردم
    خدا را بندهٔ خود کرده، خود گشتم خدای او
    خدایی با تسلط، هم به ارض و هم سما کردم
    میان آب شستم سر به سر برنامهٔ پیشین
    هر آن چیزی که از اول بود، نابود و فنا کردم
    نمودم هم بهشت و هم جهنم، هر دو را معدوم
    کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
    نماز و روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
    حساب بندگی را از ریاکاری جدا کردم
    امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
    خدایی بر زمین و بر زمان، بی کدخدا کردم
    نکردم خلق، ملا و فقید و زاهد و صوفی
    نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
    شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
    به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
    بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
    خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
    نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
    نه کس را مفت خور و هرزه و لات و گدا کردم
    نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
    به قدرت در جهان خلعید از اهل ریا کردم
    ندادم فرصت مردم فریبی بر عبا پوشان
    نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
    به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
    میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
    مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
    نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
    نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
    به مشتی بندگان آبرومند اکتفا کردم
    هر آن کس را که میدانستم از اول بود فاسد
    نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
    به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
    قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم
    سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
    دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
    رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
    سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
    نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
    نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
    نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
    نه بر یک آبرومندی دو صد ظلم و جفا کردم
    نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
    گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
    به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
    گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
    به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
    به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
    جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
    تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
    نگویندم که تا ریگی به کفشت هست از اول
    نکردم خلق شیطان را، عجب کاری به جا کردم
    چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
    نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
    نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
    خلاصه هرچه کردم، خدمت و مهر و صفا کردم
    ز من سر زد هزاران کار دیگر تا سحر، لیکن
    چو از خود بی خود بودم، ندانسته چهها کردم
    سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
    خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
    شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم:
    “خداوندا نفهمیدم خطا کردم…!”

    ……………………………………………………………

    دوش مست و بی‌خبر بگذشتم از ویرانه‌ای
    در سیاهی شب، چشم مستم خیره شد بر خانه‌ای
    چون نگه کردم درون خانه از آن پنجره
    صحنه‌ای دیدم که قلبم سوخت چون جانانه‌ای
    کودکی از سوز سرما می زند دندان به هم
    مردکی کور و فلج افتاده‌ای در یک گوشه‌ای
    دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه‌ای
    مادری مات و پریشان مانده چون دیوانه‌ای
    چون که فارغ گشت از عیش و نوش آن مرد پلید
    قصد رفتن کرد با حالت جانانه‌ای
    دست در جیب کرد و زآن همه پول درشت
    داد به دختر زآن همه پول درشت چند دانه‌ای
    بر خودم لعنت فرستادم که هر شب تا سحر
    می‌روم مست و شتابان سوی هر میخانه‌ای
    من در این میخانه، آن دختر ز فقر
    می‌فروشد عصمتش را بهر نان خانه‌ای

    ……………………………………………………………

    باز باران بی ترانه
    باز باران با تمام بی کسیهای شبانه
    میخورد بر مرد تنها
    میچکد بر فرش خانه
    باز میآید صدای چک چک غم
    باز ماتم

    من به پشت شیشه تنهایی افتاده
    نمیدانم، نمیفهمم
    کجای قطرههای بی کسی زیباست؟

    نمیفهمم، چرا مردم نمیفهمند
    که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت میلرزد
    کجای ذلتش زیباست؟
    نمیفهمم

    کجای اشک یک بابا
    که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران
    به روی همسر و پروانههای مردهاش آرام باریده
    کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟
    نمیدانم

    نمیدانم چرا مردم نمیدانند
    که باران عشق تنها نیست
    صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
    کجای مرگ ما زیباست؟
    نمیفهمم

    یاد آرم روز باران را
    یاد آرم مادرم در کنج باران مُرد
    کودکی ده ساله بودم
    میدویدم زیر باران، از برای نان

    مادرم افتاد
    مادرم در کوچههای پست شهر آرام جان میداد
    فقط من بودم و باران و گلهای خیابان بود
    نمیدانم
    کجای این لجن زیباست؟

    بشنو از من، کودک من
    پیش چشم مرد فردا
    که باران هست زیبا، از برای مردم زیبای بالادست
    و آن باران که عشق دارد، فقط جاری ست بر عاشقان مست
    و باران من و تو درد و غم دارد
    خدا هم خوب میداند
    که این عدل زمینی، عدل کم دارد

    ……………………………………………………………

    به جای ساعت
    نوار سیاهی به مچ دستم بستم …
    زمان برای من متوقف شده ومن

    پیمان خود را با هر چه زمان است
    و هر چه مربوط به آن شکستم!

    ……………………………………………………………

    هنوز کاملا در قبر زندگی خودم جا به جا نشده بودم که یکباره

    احساس کردم دستی آشنا مضطرب وعصبانی سنگ قبرم را می کوبد

    لحظه ای بعد روح سر گردانم با دیدگان اشک آلود از لا بلای خاک قبر

    بکنارم غلطید بدون هیچ گقتگو دستم را گرقت واز زیر خاک بیرونم

    کشید نگاهی بسنگ قبرم افکنده گفت: ببین این بشر دروغگو و جنایت

    کار حتی پس از مرگ توهم بحقیقت آنچه مربوط به توست پشت پا زده است!

    راست می گفت!….

    بر روی سنگ قبرم نوشته بودند در 1306 متولد شد ودر 1333مرد…

    دروغ بود سال 1306سالی بود که من مردم و زندگی من پس از سالها

    مرگ تحمیلی در 1333شروع شد سنگ قبر را وارونه کردم تا حقیقت

    را آنچنان که بود بنویسم روحم با خنده گفت شاعر فراموش کن این مسخره بازیها را…

    به کسی چه مربوط  است که تو کی آمدی وکی رفتی برو بخواب!…

    منهم خنده کنان رفتم خوابیدم ٬ چه خوابی  کاش می فهمیدند !

    ……………………………………………………………

    یک شبی در راه دوری، گرگ پیری بر زمین افتاد و مرد…
    لاشهٔ گندیدهٔ آن گرگ را کفتار خورد
    در دل غار کثیفی پیر کفتار، زمین مرگ را بوسید و خفت…
    قاصدی این ماجرا را با کرکسان زشت گفت
    جسم گند آلود کفتار را کرکسان، غارتگران خوردند…
    لرزه بر دامان کوه افتاد
    سنگ‌ها بر روی هم هموار گشت
    کرکسان هم جملگی مردند…

    ……………………………………………………………

    شبی مست رفتم اندر ویرانهای
    ناگهان چشمم بی افتاد اندر خانهای

    نرم نرمک پیش رفتم در کنار پنجره
    تا که دیدم صحنهٔ دیوانهای

    پیرمردی کور و فلج در گوشهای
    مادری مات و پریشان همچنان پروانهای

    پسرک از سوز سرما می زند دندان به هم
    دختری مشغول عیش و نوش با بیگانهای

    پس از آن سوگند خوردم مست نروم بر در خانهای
    تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانهای

    ……………………………………………………………

    تا بدانند سرنوشتش را
    در چه مایه
    بر چه پایه باید نهاد
    تصمیم گرفت خاطرات گذشته‌اش را بنگارد
    و به خدمت سرنوشت سازانش بگمارد…
    عجبا دید که در کلبهٔ نگون بختش
    حتی برای نمونه
    یک مداد هم ندارد
    از انبار یک تاجر لوازم التحریر
    شبانه، یک میلیون مداد به سرقت برد
    و تمامی یک میلیون مداد را تراشید
    چرا که می‌خواست خاطرات گذشته را
    بلاوقفه، بنگارد…
    چرا که نمی‌خواست خاطرات گذشته را
    ناتمام، بگذارد…
    غرق در دریای پرواز تفکراتی فاقد فرودگاه
    با سرکشیدن جرعه شرابی از آه
    آغاز به نوشتن کرد…
    “خاطرات گذشته” اش در یک جمله پایان یافت
    و آن جمله این بود
    تمامی عمرم را، تراشیدن مدادها به هدر دادند…
    و سرنوشت سازان….
    سرنوشت او را
    با مایه گرفتن از سرگذشت او
    بر پایه “هدر” نهادند…

    ……………………………………………………………

    چو موجی خیره سر، کز ترس طوفان

    نفس گم کرده در پهنای سینه

    سر خود می زند در پیچش مرگ

    به موج افکن، پر و بال سفینه

    به قدری کوفتم با دست حسرت

    به درب باغ عشق بی زمینه

    که دستم بر جبین بخت بدبخت

    بخاری تار شد در پود پینه

    و قلبم در سکوت بی جوابی

    به زاری سنگ شد در تنگ سینه

    و من در بستر خاموش یک درد…

    نحیف و زار و مدهوش

    سکوت مرگ خویش خویش اعلام کردم

    که… آه… مردم کاشانه بردوش…

    برای لحظه ای خاموش … خاموش

    در این درد آخرین دشت سیه پوش

    ز خاک استخوان مرده مفروش

    امیدی خفته نومید از جوانی

    جوانی مرده از دنیا فراموش

    مپرسید که او کیست؟…

    که او چیست؟

    چرا هست؟ اگر نیست

    اگر هست : چرا نیست؟!

    که این تک قبر بی سر پوش گمنام

    شرر پروای تنور تنت اوهام..

    که هر بام

    و هرشام

    برای ملتی کاین نظم منحوس

    خورد خون دلش، جام از — جام

    نفس پژمرده و دل خسته، جان کند

    کلبه ای، خاموش ، آرام

    بشر نیست

    بود افسرده آه یک سرود است

    کلام نا تمام یک درود است

    به چنگ نیست در افسانه ی زیست

    شکست پشت بودی در نبود است!..

    **

    گه چه سور لرزه، اندر سینه های عور

    ناله گشتم، واله گشتم، در کران دور…

    گه شدم گور سرشکی، بر دو چشم کور…

    گه سرشک تلخ عشقی ، برشکست گور…

    %d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%d8%a7%d8%af
  • تازه ترین ها
  • پربیننده های هفته
  • پربیننده های ماه