جدیدترین ها در سایت جدیده
%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%da%a9%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b4%d9%88%da%a9%d8%b1
  • اخبار
  • استخدام جدید
  • دینی و مذهبی
  • دنیای تکنولوژی و فناوری
  • اخبار اقتصادی
  • دنیای خودرو
  • اشعار عاشقانه و عارفانه شهریار

    مجموعه : دنیای شعر

    شعر شهریار, اشعار عاشقانه, اشعار عارفانه, اشعار شهریار

    اشعار عاشقانه و عارفانه شهریار

    ماندم به چمن شب شد و مهتاب برآمد

    سیمای شب آغشته به سیماب برآمد

    آویخت چراغ فلک از طارم نیلی

    قندیل مه آویزه محراب برآمد

    دریای فلک دیدم و بس گوهر انجم

    یاد از توام ای گوهر نایاب برآمد

    چون غنچه دل تنگ من آغشته به خون شد

    تا یادم از آن نوگل سیراب برآمد

    ماهم به نظر در دل ابر متلاطم

    چون زورقی افتاده به گرداب برآمد

    از راز فسونکاری شب پرده برافتاد

    هر روز که خورشید جهانتاب برآمد

    دیدم به لب جوی جهان گذران را

    آفاق همه نقش رخ آب برآمد

    در صحبت احباب ز بس روی و ریا بود

    جانم به لب از صحبت احباب برآمد

    ::

    اشعار عاشقانه و عارفانه شهریار

    ::

    سنین عمر به هفتاد میرسد ما را

    خدای من که به فریاد میرسد ما را

    گرفتم آنکه جهانی به یاد ما بودند

    دگر چه فایده از یاد میرسد ما را

    حدیث قصه سهراب و نوشداروی او

    فسانه نیست کز اجداد میرسد ما را

    اگر که دجله پر از قایق نجات شود

    پس از خرابی بغداد میرسد ما را

    به چاه گور دگر منعکس شود فریاد

    چه جای داد که بیداد میرسد ما را

    تو شهریار علی گو که در کشاکش حشر

    علی و آل به امداد میرسد ما را

    ::

    اشعار عاشقانه و عارفانه شهریار

    ::

    دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت
    شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت

    در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
    اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

    ز گرد راه برون آ که پیر دست به دیوار
    به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت

    بیا که این رمد چشم عاشقان تو ای شاه
    نمی‌رمد مگر از توتیای گرد سیاهت

    بیا که جز تو سزاوار این کلاه و کمر نیست
    تویی که سوده کمربند کهکشان کلاهت

    جمال چون تو به چشم نگاه پاک توان دید
    به روی چون منی الحق دریغ چشم و نگاهت

    در انتظار تو می‌میرم و در این دم آخر
    دلم خوشست که دیدم به خواب گاه به گاهت

    اگر به باغ تو گل بر دمید من به دل خاک
    اجازتی که سری بر کنم به جای گیاهت

    تنور سینه ما را ای آسمان به حذر باش
    که روی ماه سیه می‌کند به دوده آهت

    کنون که می‌دمد از مغرب آفتاب نیابت
    چه کوه‌های سلاطین که می‌شود پَر کاهت

    تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی
    که سر جهاد توی و خداست پشت و پناهت

    خدا و بال جوانی نهد به گردن پیری
    تو «شهریار» خمیدی به زیر بار گناهت

    ::

    اشعار عاشقانه و عارفانه شهریار

    ::

    یا علی نام تو بردم نه غمی ماند و نه همّی

    بابی انت و امّی

    گوییا هیچ نه همّی به دلم بوده، نه غمّی

    بابی انت و امّی

    تو که از مرگ و حیات، این همه فخری و مباهات

    علی ای قبله حاجات

    گویی آن دزد شقی تیغ نیالوده به سمّی

    بابی انت و امّی

    گویی آن فاجعه ی دشت بلا هیچ نبوده است

    درِ این غم نگشوده است

    سینه ی هیچ شهیدی نخراشیده به سمّی

    بابی انت و امّی

    حق اگر جلوه ی با وجه أتَمّ کرده در انسان

    کان نه سهل است و نه آسان

    به خود حق که تو آن جلوه ی با وجه أتَمّی

    بابی انت و امّی

    منکِر عید غدیر خم و آن خطبه و تنزیل

    کر و کور است و عزازیل

    با کر و کور چه عیدی و چه غدیریّ و چه خُمّی

    بابی انت و امّی

    در تولا هم اگر سهو ولایت!چه سفاهت

    اُف بر این شَمّ فقاهت

    بی ولای علی و آل، چه فقهی و چه شمّی!

    بابی انت و امّی

    تو کم و کیف جهانیّ و به کمبود تو دنیا

    از ثَری تا به ثریّا

    شَر و شور است و دگر هیچ نه کیفیّ و نه کمّی

    بابی انت و امّی

    آدمی جامع جمعیت و موجود أتَمّ است

    گر به معنای أعَمّ است

    تو بِهین مظهر انسان و به معنای أعمّی

    بابی انت و امّی

    چون بود آدم کامل غرض از خلقت آدم

    پس به ذریه عالم

    جز شما مهدِ نبوت نبُوَد چیز مهمی

    بابی انت و امّی

    عاشق توست که مستوجب مدح است و معظّم

    منکرت مستحق ذَم

    وز تو بیگانه نیرزد نه به مدحی و نه ذمّی

    بابی انت و امّی

    بی تو ای شیر خدا سبحه و دستار مسلمان

    شده بازیچه ی شیطان

    این چه بوزینه که سرها همه را بسته به ذمّی

     بابی انت و امّی

    لشکر کفر اگر موج زند در همه دنیا

    همه طوفان همه دریا

    چه کند با تو که چون صخره ی صمّا و

    بابی انت و امّی

    یا علی خواهمت آن شعشعه ی تیغ زرافشان

    هم بدو کفر سرافشان

    بایدم این لَمَعان دیده، ندانم به چه لِمّی

    بابی انت و امّی

    ::

    اشعار عاشقانه و عارفانه شهریار

    ::

    گر من از عشق غزالی غزلی ساخته ام

    شیوه تازه ای از مبتذلی ساخته ام

    گر چو چشمش به سپیدی زده ام نقش سیاه

    چون نگاهش غزل بی بدلی ساخته ام

    شکوه در مذهب درویش حرامست ولی

    با چه یاران دغا و دغلی ساخته ام

    ادب از بی ادب آموز که لقمان گوید

    از عمل سوخته عکس العملی ساخته ام

    می چرانم به غزل چشم غزالان وطن

    مرتعی سبز به دامان تلی ساخته ام

    شهریار از سخن خلق نیابم خللی

    که بنای سخن بی خللی ساخته ام

    ::

    اشعار عاشقانه و عارفانه شهریار

    ::

    علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

    که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

    دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

    به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

    به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

    چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

    مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

    به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

    برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

    که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

    بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

    چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

    بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

    که علم کند به عالم شهدای کربلا را

    چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

    چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

    نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

    متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

    بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

    که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

    به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

    چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

    چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

    که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

    چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم

    که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

    «همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

    به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»

    ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

    غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

    ::

    اشعار عاشقانه و عارفانه شهریار

    ::

    از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

    رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

    ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

    تو بمان و دگران وای به حال دگران

    رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند

    هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

    میروم تا که به صاحبنظری بازرسم

    محرم ما نبود دیده کوته نظران

    دل چون آینه اهل صفا می شکنند

    که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران

    دل من دار که در زلف شکن در شکنت

    یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

    گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود

    لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

    ره بیداد گران بخت من آموخت ترا

    ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

    سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

    کاین بود عاقبت کار جهان گذران

    شهریارا غم آوارگی و دربدری

    شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

    ::

    اشعار عاشقانه و عارفانه شهریار

    ::

    گشودی چشم ، در چشم من و رفتی به خواب اصغر
    خداحافظ ، خداحافظ ، بخواب اصغر بخواب اصغر

    بدست خود به قاتل دادمت ، هستم خجل
    اما ز تاب تشنگی آسوده ‌ای از التهاب اصغر

    به شب تا مادرت گیرد به بر قنداقه خالیت
    بگریند اختران شب ‌ها به لالای رباب اصغر

    کبوتر گو  به نسوان مدینه با پر خونین
    خبر کن آنچه بو بردند  از وای غراب اصغر

    تو با رنگ پریده غرق خون ، دنیا به من تاریک
    کجا دیدی شب آمیزد، شفق با ماهتاب اصغر

    برو سیراب شو  از جام جدّّت ساقی کوثر
    که دنیا و سرآبش را ندیدی جز سراب اصغر

    گلوی تشنه ی بشکافته ، بنمای با زهرا
    بگو کز زهر پیکانها به ما دادند آب اصغر

    الا  ای غنچه نشکفته پژمرده ، بهارت کو؟
    چه در رفتن به تاراج خزان کردی شتاب اصغر

    خراب از قتل ما شد  خانه دین مسلمانان
    که بعد از خانه دین هم ، جهان بادا خراب اصغر

    عمو سقای عاشورا ، خجالت دارد از رویت
    که بی دست از سر زین شد نگون پا در رکاب اصغر

    به چشم شیعیانت اشک حسرت یادگار توست
    بلی در شیشه ماند یادگار از گل، گلاب اصغر

    الا ای لاله خونین چه داغی آتشین داری
    جگرها می کنی –تا دامن محشر کباب اصغر

    تو آن ذبح عظیم استی که قرآن شد بدو ناطق
    الا ای طلعت تأویل آیات کتاب اصغر

    خدا چون پرسد  از حق رسول و آل در محشر
    نمیدانم چه خواهد داد؟ این امت جواب اصغر

    زیارت خواهد و فیض شفاعت «شهریار» از تو
    دعای شیعیان کن از شفاعت مستجاب اصغر

    ::

    اشعار عاشقانه و عارفانه شهریار

    ::

    از زندگانیم گله دارد جوانیم

    شرمنده ى جوانى از این زندگانیم
    دارم هواى صحبت یاران رفته را

    یارى کن اى اجل که به یاران رسانیم
    پرواى پنج روز جهان کى کنم که عشق

    داده نوید زندگى جاودانیم
    چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر

    وز دور مژده ى جرس کاروانیم
    گوش زمین به ناله ى من نیست آشنا

    من طایر شکسته پر آسمانیم
    گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند

    چون میکنند با غم بى همزبانیم

    اى لاله ى بهار جوانى که شد خزان

    از داغ ماتم تو بهار جوانیم
    گفتى که آتشم بنشانی، ولى چه سود

    برخاستى که بر سر آتش نشانیم
    شمعم گریست زار به بالین که شهریار

    من نیز چون تو همدم سوز نهانیم

    ::

    اشعار عاشقانه و عارفانه شهریار

    ::

    گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا
    فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا

    مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب
    فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا

    کله جا ماندش این جا و نیامد دیگرش از پی
    نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا

    نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن
    چو هم شاهی و هم درویش گاه آنجاو گاه اینجا

    هوای ماه خرگاهی مکن ای کلبه درویش
    نگنجد موکب کیوان شکوه پادشاه اینجا

    توئی آن نوسفر سالک که هر شب شاهد توفیق
    چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا

    بیا کز دادخواهی آن دل نازک نرنجانم
    کدورت را فرامش کرده با آئینه آه اینجا

    سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ
    که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا

    ::

    اشعار عاشقانه و عارفانه شهریار

    ::

    یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

    تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

    تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

    من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

    خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

    جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

    منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

    هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

    پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

    پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

    عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

    عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

    هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

    که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

    سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

    من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

    تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

    گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

    تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

    خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

    از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

    شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

    خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

    شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

    محمدحسین بهجت تبریزی شهریار

    ::

    اشعار عاشقانه و عارفانه شهریار

    ::

    بنال ای نی که من غم دارم امشب
    نه دلسوزو نه همدم دارم امشب

    دلم زخم است از دست غم یار
    هم از غم چشم مرهم دارم امشب

    همه چیزم زیادی میکند حیف
    که یار از این میان کم دارم امشب

    چو عصری آمد از در گفتم ای دل
    همه عیشی فراهم دارم امشب

    ندانستم که بوم شام غمگین
    به بام روز خرم دارم امشب

    برفت و کوره ام در سینه افروخت
    ببین آه دمادم دارم امشب

    به دل جشن و عروسی وعده کردم
    ندانستم که ماتم دارم امشب

    درآمد یار و گفتم دم گرفتیم
    دمم رفت و همه غم دارم امشب

    به امیدی که گل تا صبحدم هست
    به مژگان اشگ شبنم دارم امشب

    مگر آبستن عیسی است طبعم
    که بردل بار مریم دارم امشب

    سر دلکندن از لعل نگارین
    عجب نقشی به خاتم دارم امشب


    اگر رویین تنی باشم به همت
    غمی همتای رستم دارم امشب

    %d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%af-%d8%b4%d8%a7%d8%af
  • تازه ترین ها
  • پربیننده های هفته
  • پربیننده های ماه
  • X